درد می کند...

 (انزلی-کاسپین. شهریور90)

به گمانم عود کرده که دردش این چنین بی تابم کرده است...

درست آن قسمت از وجودم که حس می کند... مادر را... عزیز را ... وطنم را..

درست آنجایی که باعث می شود به خودم بیاندیشم...

درد می کند... امانم را بریده...

درست نزدیک جایی که خدا را حس می کند...

قلبم تیر نمی کشد ....

تنها...

تنهاییم درد می کند....