اولین وتنهاشعری که سرودم!!!

دوم راهنمایی بودیم یکی از دوستام به اشتباه بهم گفت دبیر فارسی گفته بعد تعطیلات نوروزی یه شعر بگید!!! فقط گفته بود یه شعر در مورد بهار بیارید! من شدم تنها شاعر کلاس!!

گفتند که می آید

مادرم نیز همین را می گفت

خانه را تکاندیم

فرش ها شسته شدند

کوچه ها جارو شد

خالی از گرد و غبار

سفره ای پهن نمودیم در باغ

و در انتظارش ثانیه ها را شمردیم

او آمد

به باغ ما نیز سر زد

سنجاقی سبز آراسته به گل های صورتی به درختان سیب باغ عیدی داد

نسیم را فرستاد تا موهای ژولیده بید را شانه کند

آسمان از شوق گریست

نم نم باران هدیه هر سال بهار...

 

باران این روزها باعث شد دوباره یادش بیفتم!!! 

خدایا شکرت...